سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

51

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

از ترس بينوايى موهوم خود را هلاك كردى و چيزى كه آمدنى است غم آن نمىخورى تو هر لقمه كه مىخورى بدانك آن لقمه ترا مىخورد و عمر ترا كم مىكند و اين زمان كه مىگذرد چون سيلابيست كه ترا مىربايد و مىگذرد تو خواهى ساكن باش و خواهى متحرّك باش خواه گو چنگ در غيشهء سر او كوشك زن و خواه گو در خاشاك اقارب زن و خواه گو بر لوح تخت و بخت باش و خواه گو به زوبعى شناو كن و خواه به كاهلى دست و پا بينداز در آب مراد غم خود و روزى زندگانى خود كه مىطلبى تا به يك‌لحظه نيست كنى و بىعمر مانى و اين آب عمر تو از درياى غيب مىآيد و هم به درياى غيب بازمىرود و همچنان اعراض معانى را از عدم بوجود و از وجود بعدم بيش نمىبينم و بدانك همه چيزها را بر تختهء جهان حساب مىكنند و چون حساب مىكنند دانى كه بىفايده نمىكنند . فصل 38 ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً « 1 » گفتم همه رنجهاى آدمى از آنست كه يك كار را اميرى نداده باشد و دگر كارها رعيّت و تبع آن يك كار نداشته باشد تا همه فداى آن يك كار باشند و آن يك كار كه اميرى را شايد آن كارست كه جان از بهر آن كار بايد و چاكر آن كار بايد بودن اكنون بيا تا ببينيم كه چه چيز پيش نهاده است و ترا كرامى كند كه چندين دست‌افزار را در آن ببازى اين كالبد ما كه چون تل برفست اندك‌اندك جمع گشته است و اين وجود شده است بارى ببين اين وجود را در كدام راه در گداز مىآيد چندين اجزاى وجود را و تدبير و مصالح جمع شده را كه چون لشكريست جمع كرده نبينى كه در كدام مصاف به جنگ مىافكنى آخر كشتى وجود و كالبد عمد ما درين گرداب افتاده است چندين جهدى نكنيم كه يك طرف راه كنيم و بيرون رويم پيش از آنك غرقه شود اين كشتى وجود بيا تا اين نفسهاى حواس را و درمهاى گلبرگ انفاس را نثار كنيم يا چون موش را مانى كه زر جمع مىكنى و از كنج بيرون مىآورى و پهن مىكنى و بر زبر آن مىغلطى باز هم آن را بكنج بازمىبرى آخر تو چندين سلاح جمع مىكنى از دشنهء خشم و سپر حلم و تاج

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 4 ، آيهء 79 .